۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

مروری بر آخرین ساعات پیش از 22 خرداد!


مشکل حکایتی است فراخاطر آوردن رویدادهای منتهی به بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت! در مورد رخدادهای پیش و پس از آن روز کذایی، یادداشت و نکته بسیار نوشته و گفته شده است. نگارنده در این مجال به ذکر برخی نکات مربوط به 48 ساعت پایانی نمایش انتخابات آن سال می پردازد.
 عصر روز چهار شنبه بیستم خرداد ماه با نزدیک شدن به آخرین ساعات قانونی تبلیغات، شور و هیجان حاکم بر خیابانهای تهران لحظه به لحظه افزایش می یافت. برگزاری برنامه زنجیره انسانی در روز دوشنبه و میتینگ بزرگ روز سه شنبه در ورزشگاه حیدرنیا در فراگیر نمودن موج سبز و افزایش نشاط انتخاباتی بسیار موثر بود و به نظر می رسید بخشهای عمده ای از مردم که تا پیش از آن نسبت به برگزاری انتخابات در موضع بی تفاوتی قرار داشتند، تحت تاثیر  بازتاب برنامه های مذکور سعی می کردند فضای شگفت انگیز ایجاد شده را تجربه کنند. به باور بسیاری، چنین فضای آزادی پس از سرکوبهای سال 60 هرگز در ایران بعد از انقلاب تجربه نشده بود.
 نگارنده در آن روز حسب معمول روزهای قبل پس از انجام هماهنگیهای لازم با دوستانی که مسوول انجام فعالیتهای میدانی از طرف ستاد مرکزی موسوی بودند، به اتفاق یکی از دوستان که مدتی است جلای وطن نموده، برای رصد کردن اوضاع از ستاد خارج شدیم و به خیابان ولیعصر آمدیم. علیرغم همه شور و نشاط و امیدی که در میان مردم و به ویژه فعالان ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی وجود داشت، هر دوی ما احساس نگرانی غریبی داشتیم. به نظر می آمد در پس آن همه انرژی و امید، حادثه ای در انتظار بود. هر چه به تاریکی هوا نزدیک می شدیم، تب انتخابات و تبلیغات، بالاتر می رفت. حدود ساعت 10 شب رادیو و تلویزیون با اختصاص وقت برای رییس دولت، آخرین تقلاهای خود را در راستای جانبداری کمال و تمام از نامزد مطلوب خود انجام داد. ستاد اندک اندک خلوت می شد اما گروهی از بچه ها که قرار بود آخرین محموله های تبلیغاتی شامل برنامه های مهندس موسوی و فرمان هشت ماده ای آیت الله خمینی را در نقاط مختلف شهر توزیع کنند در ستاد ماندند تا با کرایه تاکسی و ون بتوانند طبق برنامه این ملزومات تبلیغاتی را پخش نمایند. همه بچه ها در اثر فشار برنامه های سه هفته منتهی به انتخابات و به ویژه برنامه های سنگین هفته آخر خسته بودند. اما امیدی که در دل همه وجود داشت اجازه فرصت نمایی از خستگی را گرفته بود. خود من با اینکه انصافا به اندازه هیچکدام از آنها تلاش نکرده بودم آنقدر خسته بودم که برای تعیین محدوده فعالیت شبانه هر یک از گروهها، نقشه بزرگی از تهران را روی زمین پهن کردم و نشستم! در واقع یارای ایستادن نداشتم! البته گرسنگی ناشی از نبودن شام هم در این بیحالی بی تاثیر نبود. با این حال همه آن دوستان با انگیزه تمام در انتظار رسید ماشینها بودند تا آخرین فعالیتهای تبلیغاتی را به سرانجام برسانند. ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود اما بچه هایی که قرار بود در خیابان ولیعصر چند تاکسی و ون دربستی پیدا کنند، توفیقی نداشتند. بعضیها  شنیده بودند که ستادهای رییس دولت تعداد زیادی از تاکسی ها و ون ها را در آن شب اجاره کرده بود. حدود ساعت 2 نیمه شب، یکی از بچه های ستاد میرهادی، پیش من آمد و در حالیکه سعی می کرد درگوشی با من صحبت کند از من خواست به جلوی در ستاد بروم. درست مقابل کوچه میرهادی در خیابان ولیعصر، گروهی موتور سوار لباس شخصی با پرچمهای ایران ایستاده بودند. فردی تنومند و چاق با پیراهن کرمی رنگ، ریش بلند و سری تاس که به نظر می رسید بزرگتر آن جمع است رو به آنها  ایستاده بود و برایشان صحبت می کرد. مسوولان و دست اندرکاران ستاد که در آن ساعات در آنجا حضور داشتند، نگران تعرض احتمالی این جماعت به ستاد بودند. یکی از آنها به من گفت با توجه به آنکه در تیمهای تبلیغاتی حاضر در ستاد تعداد زیادی از خانمها حاضر هستند تمهیدی اندیشیده شود که در صورت پیشامد رخداد نامطلوب، آسیبی متوجه آنها نشود. گروه لباس شخصی بعد از لحظاتی رو به ستاد شروع به عربده کشی و هو کردن اعضای ستاد کردند. قرار بر این شد که حتی الامکان با پلیس تماس گرفته شود. بعد از دقایقی، جماعت سوار بر موتورهای خود شدند و با سر دادن شعار ماشاءالله حزب الله! به سمت شمال خیابان ولیعصر رفتند. حدود ساعت 3 بامداد، جوانی را به ستاد میرهادی آوردند که در میدان امام حسین از سوی طرفداران رییس دولت با قمه مورد اصابت قرار گرفته بود. شرایط خوبی نداشت. به فردی که همراه جوان بود و راننده ای که آنها را آورده بود گفتیم که چرا با این شرایط او را به درمانگاه نبرده اند که در پاسخ گفتند ترجیح می دادند در ابتدا ستاد در جریان قرار گرفته و پیگیری های حقوقی لازم را انجام دهد. خیابانهای نیمه شب تهران در نخستین روز از دهه آخر خرداد هشتاد و هشت بوی التهاب می داد و پنداری آبستن حوادثی بود. بالاخره حدود ساعت پنج صبح، بچه ها موفق شدند به تعداد کافی، ون و تاکسی برای توزیع محموله ها دربست کنند. به راننده ها و به مسوولان تیمها تاکید کردیم که به هر نحوی که شده تا ساعت 8 این ماموریت را به اتمام رسانده و به هیچ عنوان از ساعت قانونی تخطی نکنند. می دانستیم که رقیب از هیچ بهانه ای برای ضدتبلیغ و زیر سوال بردن پیروزی احتمالی میرحسین نمی گذرد. حدود ساعت 6 صبح از ستاد میرهادی بیرون آمدم. در آن ساعت هنوز اثری از تاکسی ها و خطی ها در حوالی میدان فاطمی نبود. شاید شبگردیهای انتخاباتی که برنامه روتین زندگی همه مردم را در آن دو-سه هفته و به ویژه هفته آخر دستخوش تغییر کرده بود هم در این خلوتی صبحگاهی بی تاثیر نبود. تا پل آزمایش در بزرگراه جلال آل احمد را پیاده رفتم. روز پنجشنبه، بیست و یکم خرداد ماه، طبق اعلام قبلی و به خاطر به پایان رسیدن مهلت تبلیغات، بیشتر به تماس با آشنایان و بستگان و دوستان به ویژه در شهرهای کوچکتر به منظور ترغیب آنها به شرکت در انتخابات و البته رای دادن به مهندس موسوی گذشت. با برقراری هر تماس تلفنی و پرس و جوی حال و هوای انتخابات در شهرهای کوچک و بزرگ، امید به پیروزی قاطع میرحسین در همان دور اول پر رنگتر می شد. با این حال، من معتقد بودم که انتخابات به احتمال بسیار زیاد و با در نظر گرفتن فاکتورهای متعدد دو مرحله ای خواهد بود. در هر حال، شب جمعه، بیست و دوم خرداد، تا صبح شود، گویی، سالها گذشت!
صبح جمعه به اتفاق همسر گرامی، راهی خیابانها شدیم. قصد نداشتم صبح را به میرهادی بروم. البته با دوستان ستاد، تلفنی درباره شرایط و اوضاع و اخبار گفت و گو داشتم. صفهای طویلی در مقابل ستادها تشکیل شده بود. دیدن حجم انبوه رای دهندگان و یادآوردن این واقعیت که در زمستان هشتاد و هفت و زمانیکه سیدمحمد خاتمی به نفع میرحسین از رقابتها کشید، دغدغه اصلی فعالان و کنشگران، اقناع مردم به حضور در پای صندوقها بود، امیدواری به پیروزی را بیشتر و بیشتر می کرد. اما در این میان مشاهده تعداد زیادی صندوقهای سیار اخذ رای آن هم در مرکز شهر تهران، برای نمونه در میدان فاطمی و در فاصله 200 متری یکی از شعب اخذ رای، کمی مشکوک به نظر می رسید. حوالی ظهر بود که سیستم ارسال پیامکها از کار افتاد. حدود یک ساعت بعد، اخباری مبنی بر فیلتر شدن تعدادی از سایتهای نزدیک به اصلاح طلبان منتشر شد. نوع پوشش اخبار انتخابات در رادیو و تلویزیون هم عادی به نظر نمی رسید. حدود ساعت 3 بعد از ظهر خود را به میرهادی رساندم. نوعی التهاب و اضطراب در فضای ستاد مشاهده می شد. قطع شدن ارتباط با شهرستانها و اخباری که از اعمال محدودیتها بر ناظران و اعضای کمیته صیانت در شعب اخذ رای حکایت می کرد، نشان می داد که جو انتخاباتی از حالت عادی و منطقی به دور است. حدود ساعت 6 عصر یکی از دوستان متوجه شد که خبرگزاری فارس در خبری عجیب اعلام کرده است که احمدی نژاد با کسب 63 درصد آرا برنده انتخابات است. این در حالی بود که هنوز مردم در حال رای دادن بودند. لحظاتی بعد خبر  دیگری از چاپخانه روزنامه کیهان به بیرون درز کرد که تیتر یک این روزنامه برای فردا، حکایت از پیروزی احمدی نژاد با بیست و شش میلیون رای می کند! نگرانی در فضای ستاد موج می زد. هیچ چیز عادی نبود. در همین گیر و دار، خبر حمله به ستاد قیطریه رسید. شایعه شده بود که مقصد بعدی حمله، ستاد میرهادی است. قرار بر این شد که به اتفاق یکی از دوستان برای بررسی شرایط، سری به خیابانها و میادین بزنیم. هوای غروب جمعه تهران، آن هم در آخرین روزهای بهار، طوفانی شده بود. رعد و برق و وزش باد، غربت غروب آن جمعه را در گوشه و کنار شهر پراکنده می کرد. ترافیک در برخی از خیابانها گره خورده بود. هنوز در مقابل شعب اخذ رای ازدحام به چشم می خورد. از این دقیقه نودی بودن مردم حرصم گرفته بود. از ساعت هشت صبح می توانستند رای بدهند اما منتظر مانده بودند که در ساعات تمدید این کار را انجام دهند. در مسیر برگشت به میرهادی متوجه حضور گسترده نیروهای یگان ویژه در خیابانهای منتهای به میدان فاطمی و وزارت کشور شدیم. در میدان گلها نیروهای ضدشورش در حال چیدن موانعی برای بستن مسیرهای رفت و آمد بودند. حدود ساعت ده شب، اعضای ستادهای رییس دولت در میدان فاطمی و برخی نقاط شهر با توزیع شکلات و شیرینی، جشن پیروزی گرفتند! در حالیکه خیلی ها پشت درهای بسته شده شعب رای گیری مانده بودند. سر خیابان میرهادی غلغله بود. عده زیادی از مردم که انگار متوجه غیرعادی بودن اوضاع شده بودند با مراجعه به ستاد مرکزی میرحسین به دنبال دستیابی به اخبار موثق و آگاهی از نتایج بودند. خیلی ها هم به امید دیدار با میرحسین و رهنورد و برگزاری جشن پیروزی آمده بودند. یک خودروی پلیس در ابتدای میرهادی از سمت فلسطین مستقر شد. درهای ستاد را بسته بودند و اجازه ورود هیچکس را نمی دادند. حتی برخی از مسوولان ستادهای دیگر هم پشت در مانده بودند. نگهبان می گفت اجازه ندارد درها را باز کند و اجازه ورود به کسی بدهد و آنهایی هم که داخل ستاد هستند تا دقایقی دیگر خارج خواهند شد. فضا ملتهب بود. دوستانی که در تمام روزهای قبل با امید و اشتیاق به فعالیت پرداخته بودند، مرا دوره کرده، جویای اخبار جدید بودند. حرفی برای گفتن نداشتم. بهت زده بودم. سعی می کردم آنچه را که از اتفاقات پیش آمده می فهمیدم در گلو بخورم و کسی را در آن احساس ناخوشایند شریک نکنم. درون خودم اطمینان داشتم که نتایج انتخابات، پیش از این در جای دیگری تعیین شده است. با این حال نمی خواستم امید را در دلم از بین ببرم. نمی دانم چه شد که ناگهان عنان از دست داده رو به گروهی که در تمام آن روزها زحمت اجرای برنامه های سنگین و فراوانی را کشیده بودند گفتم که بچه ها! باختیم! به خانه بروید و اینجا نمانید! با گفتن این حرف چند نفر از بچه ها به شدت منقلب شدند و بغضهایشان ترکید. هم من و هم، همه آنها می دانستیم که انتخابات را نباخته ایم بلکه ما را بازانده اند! بعد از دقایقی باز هم سعی کردم، خود را به تعقل و تدبیر احتمالی موجود در میان مسوولان امیدوار کنم و به خود بقبولانم که این حضرات عاقل تر از آن هستند که آن فضای شور و نشاط و امید را بدل به فضای سرشار از افسردگی نمایند. به همین خاطر از همه بچه ها خواستم که آنچه را گفتم فراموش کنند. وعده کردم که فردا یا پس فردا بعد از اعلام رسمی نتایج در ستاد میرهادی جمع خواهیم شد. هدف گردهمایی هم یا فعالیت برای دور دوم انتخابات یا برنامه ریزی برای جشن پیروزی مهندس موسوی خواهد بود. تا جایی که ماشین جا داشت بچه ها را سوار کردم و سعی کردم آنها را در نزدیک ترین نقاط به مقصدشان پیاده کنم. حدود ساعت 12 شب بود که خبر بهت آور دیگری شنیدم. خبرگزاری فارس اعلام کرده بود که تاج زاده و امین زاده بازداشت شده اند. اینجا، برای اولین بار به خودم جرات دادم و خطاب به دوستی که در ماشین با من بود از لفظ کودتا استفاده کردم. گفتم که شک نکن مساله فراتر یک اعلام معمولی نتایج است و به نظر من، کودتایی در کشور رخ داده است. بلافاصله با بچه های ستاد تماس گرفتم. می گفتند تا چند دقیقه پیش از هر دوی آقایان خبر داشته اند و موضوع دستگیری صحت ندارد. به نظر می رسید دست اندرکاران فارس در آن روز، آگاهانه و شاید هم ناخودآگاه، اخبار خود را بدون رعایت تقدم و تاخر زمانی منتشر می کنند. به خانه که رسیدم انگار بار همه مصائب دنیا را به دوش داشتم. چهره بهت زده همسرم نشان می داد که او هم شوکه است. شبکه خبر در حال پخش گزارش از ستاد انتخابات کشور بود و کامران دانشجو مشغول ارائه آمار اولیه شمارش آرا! نتایج با واقعیت موجود جامعه سازگار نبود، اما با حقیقت وجودی مسوولان و برگزارکنندگان انتخابات کاملا همخوانی داشت! باز هم با بچه های ستاد تماس گرفتم. تشنج و درگیریهای موجود در ستاد میرهادی و حمله لباس شخصیها به آنجا موجب شده بود که بچه ها در جریان برنامه تلویزیون نباشند. اما وقتی ماجرا را شنیدند بلافاصله با اعضای ستادهای برخی شهرستانها تماس گرفتند و همزمان آماری را که از شهرستانها می شنیدند برای من می گفتند. دقیقا برعکس چیزی بود که دانشجو در تلویزیون بلغور می کرد! از جمله شهرستانهایی که به خاطر دارم در همان حوالی ساعت یک نیمه شب آمارش به بچه ها رسید، نقده بود. میرحسین با اختلاف خوبی اول بود و رییس دولت دوم! و البته آنچه که از طریق رسانه رسمی حکومت قرائت می شد، چیز دیگری بود. از صبح بیست و سوم خرداد، سیر تحولات اجتماعی و سیاسی ایران، به کلی دگرگون شد!
از آن روزها، سه سال گذشته است. در این سالها هزینه های فراوانی به کشور تحمیل شده است. عزیزان زیادی جان یا سلامتی خود را از دست داده اند. گروههای فراوانی به زندان رفته اند و کتک خورده اند و در کوچه و خیابان و بازداشتگاه، هتک شده اند. جامعه افسرده و خسته و عصبی ایرانی، افسرده تر و خسته تر و عصبی تر شده است. فقر و فساد و تبعیض و فحشا و هر آن چیز دیگری که مسوولان مدعی بودند با ماندن دولت فعلی ریشه کن می شود، فراگیرتر شده است. جمعیت کثیری از بهترین فرزندان این سرزمین، آواره غربت شده اند. سیاهی ها و آلودگیها فراوانند! اما، واقعیت این است که از خرداد هشتاد و هشت، مسیری که ملت ایران در طول تاریخش برای رسیدن به آزادی و پیشرفت در آن گام بر می داشته، شکلی دیگر پیدا کرده است.
راه طولانی و پر از خطر است. اما برای کسانی که امیدوار بمانند و بخواهند که به مقصد برسند، چاره ای جز رسیدن نخواهد بود. برای رسیدن باید صبور بود و قوی. داستان طاووس خواستن و جور هندوستان کشیدن است. مقصد، بس خطرناک و منزل، بس بعید است. ولی، هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور!       

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

ادب مرد به ز دولت اوست!

روز جمعه دوازدهم اسفند ماه، در حالیکه اکثریت چهره های اصلاح طلب و بدنه اجتماعی نزدیک به آنها خانه نشین ماندند و نظاره گر رای گیری برای تعیین وکلای مجلس شدند، سیدمحمد خاتمی که براساس برنامه قبلی، با هدف استراحت به منزل یکی از بستگانش در دماوند رفته بود، به شکل غیرمنتظره ای به یکی از شعب اخذ رای مراجعه نمود و با نوشتن عبارت "جمهوری اسلامی" رای خود را به صندوق انداخت. این خبر به حدی مهم بود که در میان فعالان عرصه رسانه وزنی معادل اصل خبر برگزاری رای گیری پیدا کرد. بدیهی بود که انتشار این خبر، واکنشهای موافق و مخالف فراوانی را در پی خواهد داشت و قاعدتا شخص خاتمی، بهتر از هر کس دیگری نسبت به بروز این واکنشها آگاه بود. در اینجا هدف بررسی صحت و سقم تصمیم و عمل خاتمی نیست. آنچه که بهانه نگارش این سطور شده است، نوع واکنش بخشهای نه چندان کوچکی از بدنه جریان منتقد حاکمیت، موسوم به جنبش سبز و بعضی از هواداران اصلاحات به این خبر است.

نگارنده، پیش از آنکه به شرح دیدگاه خود در این باب بپردازد، به تناسب جو تند و احساسی حاکم بر افکار عمومی هواداران جریان منتقد لازم می داند یادآوری کند، که مانند بسیاری از ناظران عرصه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی کشور در انتظار شنیدن دلایل خاتمی است و ترجیح می دهد تا آن زمان، هیچ گونه قضاوتی نسبت به عمل رخ داده نداشته باشد. اگر چه بنا به گفته های غیررسمی نقل شده، ایشان به سختی چنین تصمیمی گرفته است. با این حال امیدوارم پس از انتشار این یادداشت، دوستان، اینجانب را با وکیل آقای خاتمی اشتباه نگیرند!!!

و اما، چنانکه اشاره شد، اینکه عمل سیدمحمد خاتمی صحیح بوده است یا نه و تبعات یا ثمرات احتمالی آن چه خواهد بود، چندان منظور نظر این نوشته نیست. در واقع این یادداشت، حاصل حیرت نویسنده آن از شنیدن خبر رای دادن سیدمحمد خاتمی نبوده، نتیجه شگفتی از نوع ادبیات و واکنش منتقدان خاتمی در اردوگاه جنبش سبز و اصلاح طلبان می باشد. همه این عزیزان قاعدتا به خوبی به خاطر دارند که در روزهای بعد از آن مناظره کذایی، عبارت آغازین یکی از نطقهای مهندس موسوی تبدیل به پوستر و پلاکارد شد و مانند تیغی بران برای خنثی کردن جو مسموم ایجاد شده از سوی رقیب و هوادارانش مورد استفاده قرار گرفت. آن عبارت معروف این بود :" ادب مرد به ز دولت اوست!"

و حال گویی تکرار کمدی تاریخ، کار را به جایی رسانده است که باید به این عبارت را به برخی از دوستان گوشزد کرد! برای ادامه بحث، خوب است از زاویه دیگری به موضوع نگریسته شود. سیدمحمد خاتمی، از ماهها پیش شروطی را برای شرکت در انتخابات ( به معنای ثبت نام و معرفی نامزد ) اعلام کرد و پس از برآورده نشدن آن شروط، اعلام کرد که اصلاح طلبان نمی توانند در انتخابات شرکت کنند و تصمیم ایشان همان چیزی است که شورای هماهنگی جبهه اصلاحات اعلام می کند. نگارنده البته به خاطر ندارد که این شورا، هیچگاه مردم را از رای دادن در انتخابات دوازدهم اسفند منع کرده باشد، اگرچه اکثریت قریب به اتفاق اعضای آن علنا یا تلویحا اعلام کردند که هر یک به دلیلی امکان رای دادن ندارند! در هر صورت سیدمحمد خاتمی بنا به دلایلی که قاعدتا بیان خواهد کرد، به صورت ناگهانی تصمیم به رای دادن گرفت، و در حوزه ای دور از مرکز، برگ رای خود را با نوشتن عبارت "جمهوری اسلامی" به صندوق انداخت. فرض را بر این می گذاریم که خاتمی اشتباه ترین تصمیم ممکن را گرفته است! پرسش این است که آیا چنین تصمیمی، هر چند اشتباه، سزاوار آن است که دوستانی که خود را سرباز، رهبر، هوادار یا وابسته یک جنبش اجتماعی بدون خشونت! می دانند، زبان و قلم خود را به هر لفظ و کلامی بیالایند؟ به فرض که محکمه افکار عمومی، پس از شنیدن دلایل خاتمی، قانع نشده، تصمیم به عدم هواداری از ایشان بگیرد. آیا این به معنای آن است که باید از ایشان، مشاوران، هواداران و همراهانش حق اظهار نظر و عقیده و عمل اجتماعی یا سیاسی سلب شود؟ در آن صورت، آن همه شعار و آرمانی که در قالب متونی همچون منشور جنبش سبز منتشر شده است و دوستان زیادی سینه زدن زیر علم آن را برگزیده اند چه جایگاهی پیدا می کند؟ شاید بد نباشد اگر در اینجا جملاتی از ویراست دوم منشور جنبش سبز که با امضای مهندس میرحسین موسوی و مهدی کروبی منتشر شده است، مورد اشاره و یادآوری قرار گیرد:

- جنبش سبز، یک حرکت اجتماعی است که هرگز خود را مبری از خطا نمی انگارد و با نفی صادقانه هرگونه مطلق نگری، بر گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بیرون جنبش، پای می فشرد.

- جنبش سبز موافق به رسمیت شناختن تعدد و تنوع و مخالف انحصارطلبی است. در نتیجه، دشمنی و کینه ورزی با بدنه اجتماعی هیچ بخشی از جامعه، جایی در جنبش ندارد. تلاش برای گفتگو و تعامل با رقیبان و مخالفان در فضایی سالم، و آگاهی بخشی درباره اهداف و اصول جنبش، وظیفه همه افرادی است که خود را در زمره مشارکت کنندگان جنبش سبز می دانند ما به هر باور و ایمان دینی که بدان معتقدیم، به هر قوم و قبیله و تیره و مرامی که تعلق داریم و با هر سلیقه و سبکی که با آن زندگی می کنیم، همه ایرانی هستیم و ایران متعلق به همه ماست.

- این جنبش بر این باور است که حفظ منافع ملی و دستیابی به اهداف جنبش و کاهش بی اعتمادی بحران زای کنونی بین ملت و حکومت، مستلزم گفتگو میان نمایندگان گروههای مختلف فکری و سیاسی با یکدیگر و نیز با حاکمیت و با مردم است و در این راستا، از هرگونه دعوت به مذاکره و گفتگوی شفاف به منظور دفاع از حقوق مردم و حل منازعات اجتماعی دفاع می کند.

قاعدتا دستیابی به متن کامل این منشور برای مخاطبان این نوشته چندان دشوار نخواهد بود و شاید بد نباشد اگر این منشور بار دیگر توسط همه کسانی که در پی اصلاح و سامان بخشیدن به شرایط کشور هستند، دقیق و با حوصله خوانده شود!

با مرور دقیق متن مذکور، این پرسش به وجود می آید که چگونه می توان خود را متعلق به جریان فکری متکثری که در اندیشه استقرار ایده گفتگو در سراسر ایران است، دانست و آنگاه از ابتدایی ترین و ساده ترین شرایط گفتگو، که شنیدن نظرات و دلایل طرف مقابل است، سر باز زد؟

اینکه نزدیک به سه سال پس از شکل گیری موج سبزی که تبدیل به یک جنبش اجتماعی بدون خشونت مثال زدنی در دنیا شد، برآیند حرکت اجتماعی به سمتی برود که قرار باشد هواداران آن جنبش را به پرهیز از خشونت کلامی و با عرض معذرت، رعایت ادب فراخواند، به هیچ وجه امری خوشایند و مبارک نیست. اما، حقیقت تلخ است! با عرض معذرت باید از همه دوستان و هواداران این جنبش اجتماعی بدون خشونت! که دل در گرو آینده روشن و آزادی و پیشرفت وطنش دارد، درخواست نمود که صرف نظر از مخالفت و موافقت با هر یک از چهره ها یا متفکران دور یا نزدیک به اهداف این جنبش اجتماعی، در مواجهه با کنشگران یا هواداران هر تفکری، رعایت ادب و احترام و کرامت انسانی را سرلوحه خود قرار دهند. همانطور که در منشور جنبش سبز نیز بر آن تاکید شده است.

از سوی دیگر نمی توان خود را متعلق به جنبشی با هدف ایران برای همه ایرانیان دانست و تحمل شنیدن صدای مخالف را نداشت. اگر قرار بر پیگیری ایده "همه با من" و یا سرکوب و منکوب کردن هر ایده ای باشد که نمی پسندیم، پس چه فرقی میان فعالان و هواداران این جنبش اجتماعی با طیفهای افراطی فعال در حاکمیت خواهد بود؟

کوتاه سخن اینکه، دیر یا زود، سیدمحمد خاتمی دلایل و استدلالات خود را برای حضور در پای صندوق رای اعلام خواهد کرد. طبیعتا گروههایی با شنیدن و خواندن نظرات خاتمی قانع شده و گروههایی نیز مخالف این استدلالها خواهند بود. کلیه شواهد و قراین نیز حاکی از آن است که نفس شرکت خاتمی در انتخابات دوازدهم اسفند ماه، نقطه عطفی در مسیر جنبش اجتماعی آزادیخواهانه مردم ایران است. آنچه که باقی می ماند و تاریخ درباره آن قضاوت خواهد کرد، نحوه برخورد فعالان و کنشگران اجتماعی و سیاسی و هواداران این جنبش اجتماعی با یکی از شخصیتها و سرمایه های ملی ایران است که قاعدتا خود را بری از خطا نمی داند! چنین مبادا که روزگاری ما، مردمان این مقطع از تاریخ ایران، سوژه "جامعه شناسی نخبه کشی" دیگری شویم!

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

پلیس غیرقابل اعتماد!

یادش به خیر دوران کودکی! خیلی از ما، وقتی در برابر این پرسش قرار می گرفتیم که دوست داریم در آینده چه شغلی داشته باشیم، سینه خود را سپر می کردیم، گردن فراز و باغرور می گفتیم: پلیس! پنداری در همان لحظه، لباس نیروهای پلیس بر تن داریم و در حال انجام وظیفه هستیم! گردش ایام اما به سمتی رفت که برای کودکان اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت، خیلی از مفاهیم و عبارات، دیگرگونه شدند و بسیاری از آن چیزهایی که روزی برای آن نسل به مثابه ارزش بود، بی ارزش و حتی مایه شرمساری شد! آن زمانها به ما کودکان می آموختند که اگر گرفتار و سرگشته شدیم، یکی از نخستین اقشار و اصنافی که می توانیم به آن اعتماد کنیم و دست یاری به سویش دراز کنیم، پلیس است و شاید روحانیون و قس علیهذا!

اما، همان کودکان دیروز که شاید امروز در کسوت پدران و مادران باشند، بعید است بتوانند فرزندان خود را به همان سیاق سابق اندرز دهند که مثلا فرزندم، اگر جایی گم شدی به پلیس مراجعه کن یا اگر فرد غریبه ای از تو چیزی طلب کرد خود را به پلیس برسان، یا اگر خواستی حرف راست بشنوی به روحانی محل سر بزن!

دلایل مترتب بر این مدعا نیز کم نیستند! آن زمان که پلیس بودن افتخار و آرزوی کودکان بود، کسی نمی شنید که پلیس، همچون گردنه گیران در هر معبر و گذرگاهی، سد راه دختران و زنان شود و گروه گروه، زنان و دختران را به بهانه حفظ امنیت اجتماع یا مبارزه با فساد، به بازداشتگاه منتقل کند! آن وقتها، پلیس بودن به معنای باتوم به دست گرفتن و ضرب و شتم مردمی که بی صدا و بی خشونت در خیابان پیگیر حقوق گمشده و مسروقه خود هستند، نبود! کسی ندیده بود که پلیس با خودروی سازمانی از روی مردم رد شود. هیچکس به خاطر نمی آورد که سردار فرمانده پلیس تهران بزرگ در حال ارتکاب اعمال خلاف دستگیر و البته بعد آزاد شود! شاید کسی تصور نمی کرد که پلیس در بیغوله های اطراف تهران بازداشتگاهی داشته باشد که در آنجا تحت نظارت یکی از فرماندهان ارشد پلیس به جوانان مردم تجاوز شود. کسی ندیده بود که پلیس، از در و دیوار منازل مردم بالا رود و خود را به پشت بام و بالکن خانه ها برساند و آنتنهای ماهواره را تخریب و البته اخیرا به طور کامل و سالم جمع آوری کند! دنیا را چه دیدی! شاید قرار است مال باختگان، بار دیگر همان آنتنها را به قیمت بالاتر بخرند تا جبران قطع درآمد نفتی کشور در اثر تحریمها بشود. آن وقتها که پلیس بودن آرزو بود، مردم با دیدن پلیس احساس امنیت و آرامش می کردند! مثل این روزها نبود که آدمی با دیدن هر پلیسی، ولو پلیس راهنمایی و رانندگی، چهار ستون بدنش به لرزه بیفتد! چه دوران غریبی است! این روزها، بسیار زیادند کسانی که از شنیدن نام پلیس و دیدن هر نشانه ای مرتبط با پلیس دچار احساس ناامنی و پریشانی خاطر می شوند! وای به روزگار جامعه ای که شهروندانش نتوانند به پلیس اعتماد کنند!